تبليغاتX
وب نوشته های روانشناسی موفقیت معنوی

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

سلام

دیروز خبر مرگ همسر دوست بسیار نارنینم را شنیدم و به اندازه همه دنیا غصه دار شدم .
برای این زن فداکار که در تمام لحظات در طول 5 سال بیماری همسرش در کنار او عاشقانه ماند و پرستاری کرد از خداونر مهربان صبر میخاهم و برای همسر عزیزش که5 سال با سرطان مجادله کرد اما دست تقدیر شانسی برای زنده ماندش نداد رحمت و مغفرت ارزومندم . روحش شاد  یادش گرامی
نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 20:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم تیر 1387

امام محمد غزالی

امام محمد غزالي قبل از آنكه وارد سير و سلوك عارفان شود ؛ به برادرش احمد غزالي كه از عارفان زمان بود ؛ از اهميت نماز جماعت گفت و پرسيد كه چرا شما به مسجد نميائي و پشت سر من نماز نميخواني ؟

احمد غزالي گفت : اگر امام نماز را صحيح بخواند چرا نيايم ؟

امام محمد غزالي گفت مردم از راههاي دور مي آيند تا پشت سر من نماز بخوانند و به فيض نايل شوند و حال تو اينگونه ميگوئي ؟

احمد غزالي آنروز با يارانش در مسجد حاضر شدند و پشت سر برادر نماز خواندند و پس از اتمام نماز ؛ احمد غزالي در گوشه اي از مسجد با ارادتمندان خود نماز را تجديد نمودند ؛ ياران امام محمد غزالي حيرت زده سوال فرمودند كه چرا نماز را تجديد نموديد ؟

احمد غزالي پاسخ داد: ما بنا به شرط عمل كرديم و تا انجا كه امام در فكر آب دادن به اسبها نيفتاده بودند ؛ نمازشان درست بود و پس از ان ديگر صحيح نبود و اينگونه تجديد كرديم .

اين مطلب را به امام محمد غزالي گفتند و در حيرت فرو رفت و گفت :

سبحان الله !!!!! خداوند را ؛ بندگاني مقرب هست كه ايشان جاسوس قلوب مردمانند و از اسرار ؛ فكر و قلوب انسانها مطلع ميباشند و ضمائر ايشان بر آنها هويدا و روشن است ؛ برادرم درست ميگويد كه مرا در اثناي نماز بخاطرم افتاد كه خادم به اسبها آب نداده و............ از آن پس انگيزه گرايشهاي عرفاني در امام محمد غزالي ايجاد شد


برگرفته از سایت: موفقیت معنوی فایند



نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 22:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

وجود خدا

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي

بين آنها در مورد خدا صورت گرفت ..............


آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت :

كافيست

به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه

مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان

ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من

آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل

آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند . مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد



برگرفته از سایت : موفقیت معنوی فایند



 
www.fayand.ir

نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 11:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

خلاقیت

خلاقیت چیست؟؟

به طور کلی خلاقیت فرایندی است که طی زمان ادامه داشته و ابتکار، انطباق‌پذیری و تحقق از خصوصیات بارز آن به شمار می‌آیند و می‌تواند جوابگویی برای مشکلات باشد. برخی از محققان اصولی برای مشخص شدن مرزهای خلاقیت تعریف نموده‌اند:

اول اینکه

 

خلاقیت متضمن پاسخ یا مفهومی نو باشد یا آنکه احتمال وقوع آن بسیار کم باشد. اما باید توجه داشت که نو بودن و اصالت با آنکه شرط لازم خلاقیت است اما کافی نیست. زمانی یک پاسخ را می‌توان بخشی از یک فرایند خلاقیت به شمار آورد که تا اندازه‌ای با واقعیت مطابقت داشته یا اصولاً واقعی باشد.

 دوم اینکه

خلاقیت باید گره‌ای را بگشاید یا با وضعیتی تناسب داشته و یا مقصود معینی را برآورد.

سوم اینکه،

خلاقیت واقعی مشروط به دوام آن بینش ابتکاری، ارزیابی و تفسیر و رشد آن باشد.

در جمله‌ای کوتاه می‌توان اینگونه بیان کرد «خیلی‌ها ایده‌های خوب دارند اما عده کمی آنها را عملی می‌کنند»


به ذهنتان اجازه بدهید تا پرورش یابد و شکوفا شود تا خلاقیت خود را نشانتان بدهد.


برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند




Image



    www.fayand.ir 



نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 15:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم دی 1386

بذر رنج

رنج

هيچ كس نمي خواهد رنج ببرد،اما ما بذرهاي رنج را دردرون خود حمل مي كنيم.نكته اصلي وجان مطلب اين است كه آن بذرها را در وجود خود بسوزانيم. خود سوزاندن ،رنج اندكي ايجاد مي كند اما در مقايسه با يك عمر فلاكت ،ناچيز است.

 

وقتي بذرهاي رنج نابود شود،شادي زندگي تان رادربر خواهد گرفت .وقتي بذرهاي رنج اجتناب مي كنيد،اگر ازروبه روشدن با رنج درون تان واهمه داريد،موقعيتي به وجود مي آورديد كه باعث مي شود تمام عمر رنج ببريد 

جراحت هايي كه دردرون خود حمل مي كنيد،همين كه به سطح مي ايند،شفا مي يابند. اين فرايند شفاست ،اما هركس زخمي دارد كه نمي خواهد هيچ كس آن را لمس كند.شما واقعا نمي خواهيد آن را نگه داريد. مي خواهيد آن را پنهان

كنيد ،اما با پنهان كردن زخم شفا نمي يابد.بايد زخم را باز كرد ودر معرض آفتاب وهوا قرار داد.

 

درآغاز ممكن است دردناك باشد،اماعاقبت التيام مي يابد. شما درك خواهيد كرد كه راه ديگري براي التيام اين زخم نيست. بايد آن را به قسمت خودآگاه ذهن آورد وبه اين ترتيب ،فرايند شفا آغاز مي شود

 

وقتي بذرهاي رنج نابود شود،شادي زندگي تان رادربر خواهد گرفت .وقتي بذرهاي رنج اجتناب مي كنيد،اگر ازروبه روشدن با رنج درون تان واهمه داريد،موقعيتي به وجود مي آورديد كه باعث مي شود تمام عمر رنج ببريد

برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند





          http://fayand.ir
  


 
نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 0:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم آذر 1386

کرگدن

کرگدن ها هم عاشق می شوند


کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.


کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.

 

روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.


برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند



Image



    
   
ww.fayand.ir
 
نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 22:20 |  لینک ثابت   •