تبليغاتX
وب نوشته های روانشناسی موفقیت معنوی

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

من و همسرم زندگی عاشقانه ای داریم زیرا.....

 

براي همديگر وقت صرف مي‌کنيم‌

به همه مي‌گويم که دوستش دارم‌

براي قدرداني از محبت‌هايش‌، نامة عاشقانه‌اي برايش مي‌نويسم‌

در جمع از او تعريف مي‌کنم‌.

وقتي غمگين است سعي مي‌کنم ناراحتي‌اش را بفهمم و او را درک کنم‌

هميشه در اتفاقات خوب و مهم زندگي او را سهيم مي‌کنم قبل از اين که ديگران چيزي بدانند

در همه مراحل زندگي باهم برنامه ريزي مي‌کنيم‌

همواره مراقبش هستم و به نيازهايش توجه خاصي نشان مي‌دهم‌

آرامش را در همه حال حفظ مي‌کنم‌

باورهايم را نسبت به او همواره حفظ مي‌کنم‌

پس از به پايان رسيدن روزهاي پرتحرک‌، شب‌ها همه چيز را برايش تعريف مي‌کنم‌

اولين کسي هستم که تولدش را تبريک مي‌گويم‌

به کارهايي که برايم انجام مي‌دهد توجه مي‌کنم و قدردان محبت‌هاي او هستم‌

ازدواجمان را از موهبت‌هاي الهي مي‌دانم‌

براي سلامتي‌اش صدقه مي‌دهم‌

در يک مکان يادداشتي محبت‌آميز برايش پنهان مي‌کنم و او را راهنمايي مي‌کنم تا پيدايش کند

در همه لحظات زندگي با گذشت رفتار مي‌کنم‌

سعي مي‌کنم که هميشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌

کارهايي که نشان دهندة محبتم نسبت به اوست برايش انجام مي‌دهم‌

هرگاه از او خيلي عصباني هستم به نکات مثبتش هم فکر مي‌کنم‌

اگر احساس کنم از وسايل شخصي‌اش چيزي کم دارد ولي خودش نمي‌خرد، حتماً برايش تهيه مي‌کنم‌

همه هدايايي را که به من داده است‌، از صميم قلب دوست دارم‌

هميشه دل آرام يکديگر هستيم

 

 

 

برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند

 

 

 

 

 

 

 

   www.fayand.ir 

 

نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 19:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اسفند 1385

تغییر زندگی

در زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند

كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچكس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايــــي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طــــلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: " هــــر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغييــــر زندگـــــي انسان باشد."

 

 

  برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند

 

 

 

 

 

 

                   

 

                   www.fayand.ir

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 14:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

هراز بوسه

مردي دختر سه ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد

و ديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه او را براي

آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است. مرد دخترش

را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را به هدر داده است

تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد.

روز بعد مرد وقتي از خواب

بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش

نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است.

مرد تازه متوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورقها

رابراي هديه تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگي دخترش رابوسيد

و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد

كه جعبه خالي است. مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت

كه جعبه خالي هديه نيست و بايد چيزي درون آن قرار داد. اما

دخترك با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت كه نزديك به

هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شد

با باز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند

 

 

 

هیچ گاه زود قضاوت نکنید

 

 

   برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند

 

 

 

 

 

 

 

 

   

          

 

 

 

 

 

 

 

 

                   www.fayand.ir

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگین اقاباشی در 21:59 |  لینک ثابت   •